
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل
-
سایت مقام معظم رهبری
-
سایت آیت الله مکارم شیرازی
-
سایت آیت الله نوری همدانی
-
سایت آیت الله فاضل لنکرانی
-
سایت آیت الله سیستانی

![]() مدح و شهادت سید مقاومت شهید سید حسن نصرالله
عـنایـاتِ خـدا تا آخـر این راه میمـاند اگرچه رفت نصرالله، نصرالله میماند برون میآید او ققنوسوار از آتش بیروت چنانکه تا ابد این مکتب دلخواه میماند نهال استـقامت سرو شد از رهبریِ او یقـیناً بـرکـت این سیّـد آگـاه، مـیمـانـد شعار لشکر حق تا ندای "حَسبُنا الله" است همیشه دست حق با مؤمنین همراه میماند به حق وعدۀ صادق، به "اِنَّ الباطل زاهِق" که عمر لشکر شیطان، دمی کوتاه میماند یقیناً آتش این ظلـم، ظالـم را بـسوزانـد همیشه چاهکَن، خود در درون چاه میماند به نام نامی حـیدر، به یُمن فاتح خـیـبر که اسرائیل گردد محو و حزب الله میماند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت سید مقاومت شهید سید حسن نصرالله
چه خواهد کرد بعد از این زمین و آسمان بیتو سراسر زخمۀ مرگ است آهنگ زمان بیتو من و بیاختیار این اشک جاری در هوای تو من و این کودک هر لحظه در هر سو دوان بیتو بیا تکبیرگویان بند از دست زبان وا کن که از این بغض حزنآلود بند آمد زبان بیتو ز جا برخیز راهی نیست، هم رسم وفا این نیست که ما باشیم سوی مسجدالاقصی روان بیتو نشان دادی که هر نصری من الله است نصرالله چگونه جان نصراللهِ حق یابد نشان بیتو به سرمنزل رسیدن بی امیر کاروان سخت است ولی هیهات از رفتن بماند کاروان بیتو به ساحل میبرد ما را نسیم لطفت ای دریا نخواهد ماند این کشتی بدون بادبان بیتو غروب ضاحیه، گلدستهها، فریاد حزنآلود چه آشوبیست اینجا لحظۀ سرخ اذان بیتو ابومهدی، هنیّه، حاج قاسم، مغنیه، چمران نمیشد جمع آنها جمع سید! بیگمان بیتو
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مناجات با حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
از تو یک عـمر شنیدیم و ندیدیم تو را به وصـالت نـرسـیـدیم و ندیـدیم تو را روزیِ ما فـقـرا شربت وصل تو نبود زهر هجر تو چـشـیدیم و ندیدیم تو را شـایـد ایـام کـهـنسـالی ما جـلـوه کـنی در جـوانی که دویـدیـم و نـدیدیم تو را چهقدَر چـلـّه نـشـسـتیم و عزادار شدیم چهقـدَر شـمع خـریـدیم و ندیـدیم تو را گاهی اندازۀ یک پرده فقط فاصله بود پرده را نیـز کـشـیـدیم و نـدیـدیم تو را سعی کردیم شبی خواب ببـیـنیم تو را سحر از خواب پـریدیم و ندیدیم تو را فکر کردیم که مشکل سر دلبستگی است از همه جز تو بُـریـدیم و ندیدیم تو را لااقـل کـاش دم خـیـمۀ تو جـان بدهـیم تا بگـوئـیم: رسـیـدیم و نـدیـدیـم تـو را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
از آنروزی که با عشقت گره خوردهست دنیایم تو را حس میکنم در تار و پودِ روز و شبهایم به عشقِ دیدنت هر هفته صبحِ جمعهها خوانده "بِنَفسی أنتْ" را در ندبهها نذرِ تو، بابایم تمام آرزویت هست برگردم از آن راهی که رفتم اشتباه و رفت حالِ خوب و زیبایم بلایِ غیبتَت تقصیرِ عصیانهای من بوده به دستت میزدم بوسه؛ نمیلغزید اگر پایم اگر غیر از تو را با جان و دل، بیرون کنم از دل یقیناً گوشهای از خیمهگاهت میشود جایَم منِ آلوده را آسوده کن از نفْسِ شیطانی نگاهم کن عزیزم که گدایی بیسر و پایم مریضِ لاعلاجَت را دعا کن نیمۀ شعبان شبِ مـیـلادِ تو بـسـیـار محـتاجِ مداوایم دو چشمَم را به عشقِ دیدنت بستم به رویِ غیر تو آن عشقِ حلالم هستی و غرقِ تماشایم بیا و عیدیام را با دعای خیر تزئین کن دعایی که زنَد امضایِ قطعی بر تقاضایم بدان مثلِ شهیدان عاقبت دل میبرم از تو فدایت میشوم! یکروز به چشمِ تو میآیم!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
بـیــا که آمــدنـت مــژدۀ ســحــر دارد رُخت نشانۀ والشـمس و والـقـمر دارد تو ای فـروغ امید! ای ودیعۀ موعود! بــیـا کـه آمـدنـت مــژدۀ ســحــر دارد سپهر وصل تو از بس که هست رؤیایی شـهــاب آرزوی مـا از آن گــذر دارد در این ترنّم عشق و در این بهار امید درخت باور ما از تو برگ و بر دارد کـبوتری که زند پر به شـوق دیدارت قسم بهجان تو کز عشق بال و پر دارد شب ولادت تو آن که بیقـرارتر است بـرای دیـدن تـو شـوق بــیـشـتـر دارد اگرچه شام سرور است هرکه را بینم ز هجر سر به گریبان و چشمِ تر دارد ز یُمن توست که روزی دهد خدا ما را به احـتـرام تو بـر مـا خـدا نـظـر دارد به جز تو، کز دل پُر درد ما خبر دارد چه کس ز درد دل دوستان خبر دارد؟! به لالههای شهادت که لاله در دل دشت هــنـوز داغ فـراق تو بـر جـگـر دارد گه ولادت تو گر«وفایی» از غم گفت ز شـعـلههای جدایی به دل شرر دارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مناجات با حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
فـروغ دیـدۀ تـو آیـت شـکـوفـایـیسـت نگـاه لطف تو ای گل بهـار زیباییست مگر به خواب، گل از گلشنم نصیب آید خیال وصل چه شورآفرین و رؤیاییست تو از تـبـار کـدامـیـن سـتـارۀ سـحـری که چِهرِ مِهـرمثالَت چنین تماشاییست پـیام عـشق تو درمان تلـخکـامیهاست کلام ناب تو تفسیری از شکـوفاییست بیا بیا که طلوعت، غروب نومیدیست بیا بیا که حضورت، بهشت زیباییست فروغ صبح امیدی، حصار شب بشکن سپـیـدۀ تو نـهـان در کران تنـهـاییست بهـار عـشق نگـر در سرودۀ «صائم» که واژه واژۀ آن گلخروشِ شیداییست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
ای رفیق امروز خاک ما طلا شد یا نشد بخت از خواب زمستانیش پا شد یا نشد این دل وامـاندهام حاجت روا شد یا نشد نیـمۀ شـعـبان قـرارم کـربـلا شد یا نشد مست مستم کوچه کوچه میزنم هرخانه را تا ببینند اهل شهر امشب من دیـوانه را چهارده قرن است ماه و سال ما تکراری است امشب اما از بهشت امواج کوثر جاری است هرکسی امشب سرش بر روی یک دیواری است افضل اعمال عاشقها امانتداری است پس تو امشب مستی ما را ببین و دم نزن حرف عاشق بودن ما را به نامحرم نزن! عشق ما را از صف اغیار منفک میکند کوری هرکس به خوشحالی ما شک میکند حـق تعـالی امشب ما را مبارک میکند فاطمه "عجّل فرج" در مصفحش حک میکند از رسـولان الـهـی تـا امــامــان گــرام یک قصیده در پی یک مصرعِ حُسن ختام تا به کی تـاریک بـاشد آسـمـان سـامرا میدمد خـورشـید ما از پـادگـان سامرا چشم و قلبت روشن ای مرد جوان سامرا یک جهان هستند از امشب در امان سامرا باد از بام بهشت امشب خبر آوردهاست خوش به حال نوکران! نرجس پسر آوردهاست! این پسر جان است و جانان است و ایمان همه حرفهایش خط بهخط آیات قـرآن همه گـیـسـویش آرامـش حـال پـریـشان همه پس نگو دیگر به او خورشید پنهان همه او همیشه حاضر است و آنکه پنهان است ما چشم او باز است و آنکه چشم خود را بست ما عـاشـقـان دیـوانـۀ روی نـگــار آخـری نام او مهـدیست، تنها یـار، یار آخری سـفـرهدار آخـری، دُلـدل سـوار آخـری میرسد یکروز صاحب ذوالفقار آخری نعرۀ یا فاطمه در دشت و هامون میکشد آن دو تا نامرد را از خاک بیرون میکشد اینهمه گـفـتیم از مـهـدی آل مـصطـفی اینهمه گفتیم ازآن آقایی و شور و صفا ما کجا هستـیم؟ فکر درهم و فکـر شـفا نوکـرانش بیـخـیال و دوسـتانش بیوفـا هرچه گفتیم عاشقیم افسوس لاف و لاف بود در پی دنـیا گـدای غـافـلـش علاف بود مـرهـم مردم شدیم و مـرهـم او نیستـیم آدم مــردم شــدیــم و آدم او نـیـسـتــیــم هـمدم مـردم شـدیم و هـمدم او نیـستـیـم محـرم مـردم شـدیم و محـرم او نیـستیم جای دست باز او رو به کس و ناکس زدیم دست خود آورد سوی ما ولی ما پس زدیم مـطمـئنم راه ما آخر به کویش میرسد نوکـر بیـچـاره هم به آرزویش میرسد گفت سائل از کدامین سمت بویش میرسد؟ گفت در هر خیمهای حرف عمویش میرسد! به تمنای فـرج رخصت بگیر از فاطمه با خود صاحب زمان بنشین کنار علقمه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
صف به صف خیل ملائک به فلک استادند بال بر بـال زنـنـد و ز طـرب دلـشادند همه خـامـوش ز هر ولوله و فـریـادند خبر از خـلـقت طاووس بهـشـتی دادند دست بر سینه نهاده، همه گُل در دستند دل ز کف داده و آمادۀ وصلـش هستند ناگهـان شـور و نـشاط دگـری برپا شد صحبت از قطره نبود و سخن از دریا شد همهجا غـرق تمـاشـا، همهجا زیـبا شد آخـرین مـهـر جـهـانـتـابِ ولا پـیدا شد واژههـای هـمـۀ شـعـر مـرا بـرهـم زد «عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد» آه ای عـشق! تو ما را به کجاها بُردی از زمین اوج گـرفـتی، به ثـریـا بُردی دل ما را به سـوی گـلـشن طاها بُردی نـام زیـبـای گـل نـرگـس مـا را بُـردی شکر لله که چـنـین غرق ارادت شدهایم باز دعـوت شـدۀ جـشـن ولادت شدهایم چند سالست که ما جشن ولادت داریم با خیال خوش تو، ذکر و عبادت داریم گرچه دوریم ز تو، بر تو ارادت داریم چشم بر راه تو ای صبح سعادت داریم کاش جشنی به حضور تو بهپا میکردیم جان خود را به قـدوم تو فـدا میکردیم کـافــران از خــبــر آمـدنـت آشــفـتـنـد عرشیان اشک ز مژگان به وصالت سفتند عاشـقان مثل گُل از مقدم تو بشکـفـتـند عطر انفاس تو پیچـید و ملائک گفتند: «نفس باد صبا مُشک فشان خواهد شد عـالم پـیـر دگرباره جوان خواهد شد» ای جلالُ لـلَّه و ای نورٌ علی نـور! بیا معـنی آیـۀ والـشـّـمسی و والطّـور، بیا لـیـلـة الـقـدر بـشـر! آیـۀ مـسـتـور! بـیا محیی دین! نَفَست نفخهای از صور، بیا هـسـتی دیـنِ خـداونـد ز هـست تو بُوَد پـرچـم نـصـرُ من الله به دسـت تو بُوَد گرچه در جان همه، شوق تمّنا باقیست قطره فانی شود و جلـوۀ دریا باقیست جمعۀ روز ظهـور تو به دنیا باقیست چند جـمعه دگر از زندگی ما باقیست اشک حسرت ز چه در هجر نپاشیم همه حیف باشد که در آن جمعه نباشیم همه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
ای دوست اگرچه همه جا عطر بهار است این رایحۀ خوش، همه از جانب یار است این عـطر مسیحاست که از راه رسیده از یـمن قـدومـش هـمهجا غـنچه دمـیده پیچـیده به هر دشت، شـمیم گـل نرگس گـلها همه سرمـست نـسیـم گل نرگس سبزی و طراوت هم اگر در چمن ماست از برکت هر نغـمۀ یابن الحسن ماست این گلپسر فاطمه یک پارچه نور است نوروزِ همه منتظران، روز ظهور است دل میبَرَد و محـض همین دلـبری آمد آئـیـنــۀ حُـسـن حَـسـَنِ عــسـکـری آمـد زیــبــایـی او را نـه فــقـط مــاه نــدارد جــز او احــدی در دل مــا راه نــدارد او نیـز هـمانـند عـمـویش عـلـی اکـبـر در ظاهـر و بـاطن بـشـود شبه پـیـمـبر این را به تـواتـر قـلم شیـعه نوشتهست مهدیست که طاووس اهالی بهشتست مهـدیست گـل سـرسـبد عـالـم خـلـقت مهـدیست همان منـجی مشتاق هـدایت مهدیست که خود شأن نزول نعمات است تنها فـرج مصلـح کل، راه نجات است تنها نه فـقـط جـمعه که سرتـاسر هـفته از غـربت محـضاش دل تقـویم گرفته افـــتــاده بـه دلهــا ولــی الله مــیآیــد ای کاش بـگـوید که هـمـین مـاه میآیـد هـجـرانزده اما هـمه سـرشـار امـیـدیم مـا مـلـت خـودسـاخـتـۀ قـرن جـدیـدیـم مـا در دلـمان غـصـۀ تـحـریـم نـداریـم در پیـش ستـمگـر سـر تعـظـیم نـداریم آن نکته که در صدر خبرهای جهان است آوازۀ بــیــداری اســلامـیمــان اســت هـمـواره خدا حـفظ کـند رهـبـرمان را با خطبۀ خود ساخت همه بـاورمان را در جـبهـۀ تـبـیـین همه مشتاق جهـادیم یک مـوی عـلـی را به معـاویه نـدادیـم تیغ دو دم ما همهجا پـا به رکـاب است دشمن غلطی هم بکند، خانه خراب است ما عزّت خود را همه مدیـون رضائـیم ما ملـت ایـران هـمه مـمـنون رضائـیم الـمـنـّةُ لله کـه خــدا در نــظـر مـاسـت دست کـرم ضـامن آهـو به سر مـاست همچون پدری مشفق و رحمان و عطوف است ما میـهـنمـان بیـمۀ آقـای رئـوف است ما سـفـرۀ دل پیـش کـسی بـاز نکـردیم جز او به کسی حـاجـتی ابـراز نکردیم اصلاً به تقلای من و تو چه نیاز است عمری درِ این خانه به روی همه باز است ما هیچ نگفتیم، خودش خوب عطا کرد با دست خودش کـربـبلا قسمت ما کرد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
مگر آسـمان را چـراغان نکردیم؟! زمین را مگر نـورباران نکردیم؟! مگر کوچه را آب و جارو نکردیم؟! شبِ تار را غـرقِ شببو نکردیم؟! مگر شهر را غرقِ شربت نکردیم؟! سر کوچه را طاقنصرت نکردیم؟! مگر شاعران از غمش کم سرودند؟! قـلـمها سـلاحِ ظـهـورش نـبـودنـد؟! مگر مرغِ آمینمان در قفـس بود؟! دم ربّـنـاهـایـمــان بـینـفـس بــود؟! مگـر العـجـلهـایـمان دیـردَم بود؟! سرِ سفـرۀ نـدبـهها چـای، کم بود؟! مگر صبحِ جمعه سلامش نکردیم؟! تهِ هـفـتهها را به نـامـش نکـردیم؟! چرا یوسف افـتاده در چـاهِ غیبت؟! چرا برنـمیگـردد از راهِ غـیـبت؟! چرا روز مـوعـود، تـأخـیر دارد؟! کجـای عـمـلهـایـمـان گـیـر دارد؟! جـوابِ چراهـایـمان هم سؤال است مگر آرزوی وصالش محال است؟! نگـو آرزویش محـال است، هرگز! نگو دیدنش در خیال است، هرگز! زمـانـش بیـایـد؛ همین جـمـعه شاید اگر حـرفمان حـرف باشد، میآید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
اگرچه غايبى، امّا حضورِ تو پيداست چه غيبتىست؟ كه عطرِ عبور تو پيداست مقام گلشنِ اشراق، نافهخيز از توست بلى! شفاعت انسان به رستخيز از توست تو كيستى كه قيامت، قيامتِ كـبراست تو كيستى كه قيامت ز قامتت پيداست تو كيستى كه «يدالله» در تنت جارىست زبان قاطع شمشير عدل تو كارىست نگـاه منتـظـرانت هـنوز مـانده به راه سپيد شد ز فـراق تو سنگفـرشِ پگاه خدا به دست تو دادهست عدل عالم را سپـرده نيـز به دسـتت حـسـاب آدم را ز هر چه هست به گيتى، سرآمدت خوانند تـويى كه قـائـم آل مـحـمـدت خـوانـند ولادتت نه فـقـط آبـرو به شعـبـان داد كه در ضمير تمامى مردگان جان داد اَلا سـتارۀ مـوعـودِ گرم و عـالـمتاب! به دشت تـيرۀ هستى چو آفـتاب بـتاب بتاب و ظلـمت ظـلـم زمـانه را بردار ز گـردههاى بـشر تـازيـانـه را بردار
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
یکی از هـمـین روزهـا، نـاگـهـان تـو مـیآیـی از نــور، از آسـمـان تو میآیی و شب زمین میخـورد و قـد مـیکـشـد نـور، در آسـمـان قـفس با ظهـور تو خـط میخورد زمـیـن مـیشـود سـهــم آزادگــان به سر میرسد فصل سرد سکوت ترک میخورد بغـض فـریـاد مان تو میآیـی از فـصـل عـدل عـلـی به تـقـسـیـم لـبـخـنـد، تـقـسـیـم نان تو از سمت طوفان شبی میرسی به دست تو تـیـغـی عـدالـت نشان تـو مـیآیی و با سـرانـگـشـت تـو ورق میخورد سـرنـوشت جهـان تـو در بـاغ آدیـنـه گـل مـیکـنــی بــهــار عــدالــت، امــام زمـــان!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
خـبر آمد که گـل فـاطـمه آمد به جهـان صاحبِ عصر و زمان، دُرّگِران، شاهِ شهان گل نرگس، گل طاها، گل یاسین، گل یاس نهمین سبطِ حـسین آمده، سلـطان جهان جانِ عالم همه او، هستیِ خـاتم همه او قـبـلۀ قـلـب فـلـَک، قُـلـقـُـلهانـدازِ زمـان چه امامی، چه مقامی، چه قیامی در اوست همه اهدافِ امامان، رسد از او به میان پرچـمِ نَـصرُ مِـنَ الله، به دستِ عـلـوی یاعلی نیز به لبهاش، عیان در هر آن غـنچۀ لعـلِ لبـش، بُرده دل و جانِ پدر مادرش یکسره از شوق، شده اشکفِشان شورِ اوصافِ وجودش، نشود وصفپذیر که ز غیب آمده، آخـر پـسرِ هـاشـمـیان جانِ جانان، شهِ دوران، ثمرِ آل نبیست ماه رویی که ندیدست فلَک، در دوران زادۀ احــمـدِ مـحـمــودِ اَبَـا الـقــاســم را به مـحـمـد بـشـنـاسند، همه اهلِ جـنـان خُلق و خویش چو محمد، جَنَمَش همچو علی حسنی وصف و حسینی صفت است، این جانان اوست امّیدِ دلِ هر که، امیدش بخداست ز پسِ پرده طلوعی، به سَراپـردۀ جان سیزده نور، ز رخسارِ لطیفش پیداست وَه، شده ماهِ شبِ چارده از پـرده عیان انـبـیـا مـنـتـظـرِ او، هـمه با دستِ دعـا اولیا دیده به راهش، همه او را نگران طاقِ کسرا نشکست، از قدمِ این مولود کاخِ ظلم از قَدمَش، تا به قیامت لرزان پس از این روزِ حضور است، یقین صبحِ ظهور آری آنروز که پایان بشود، شامِ خزان انتـظـارِ هـمه، سـرآیـد و او آیـد و بـاز دورۀ عدلِ علی، جلـوه کـند بر همگـان چشمِ عالم شود آنروز، به رویش روشن چه قـیامی بکـنـد، مـنـجیِ دین و قـرآن آری آنروز که پایان فساد است و عِناد میرهد از همۀ رنج و محن، هر انسان چونکه از ظلم و ستمها، مُلِئَت اَرض شود قـائـم آل مـحــمـد بـکـنـد عــدل، عـیـان عدل و دادش، همهجا پُر شود از سَلطنتش مِهر و قَهرش، همهجا را بکند اَمن و اَمان ظالـمی هیچ، ز عـدلش نتوان بگـریزد سِتمی هیچ، نمانَد پس از آن عدلِ گِران با هجومی که کند، بر سرِ هر مستکبر سنگر و حِصن و حصارش، همه گردد ویران کید و مکرِ همۀ فـتنهگران، محـو شوند سرنگون هر علَم از آن، ثمرِ بتشکنان هر سپاهی که عدو ساخته، مقهور شود هر سلاحی، همه از کار بیافتد، یک آن دوستانـش بسویش، از همه سو میآیند یالِثارات چو گوید، به همه صفشکنان تکیه بر کعبه، اَنابنُ الحَـسَنِـینَـش برسد بر همه اهل جهان، یکـسره هنگامِ اذان پُر شود دور و بَرَش در سحرِ روز ظهور مسـجـدِ کـوفه و سـهـلـه ز سپـاهِ ایـران یوسفِ فاطـمه از بعدِ نمازی به شُکـوه میکند خطبۀ زهرائیِ خود را چو بیان همرهِ رهبر و آن سَروَر و یارانِ شهید راهیِ قدس شود قـافـله، گـردان گردان مطلعِ شعر، مجـدد کـنم ای هـمـسفـران تا شویم از رهِ عَهدَش، همگی همپیمان هر که با دوستیاَش عهد و وفایی دارد باید امروز کند یاریاَش، از دست و زبان همه یارانِ رهَـش، پـیـر اگر هم باشـند با نگاهی به جمالش، همه گردند جوان کاش میشد بشود، خونِ سرم، فرشِ رهَش کاش میشد به قدمهاش، بگَردم قـربان اهلِ بالا، به گُـلِ فـاطـمـه مـشـتاقتـرند او به نوزادیِ خود شد، سوی معراج روان اولین منتظرالمهدیست، نرجس خاتون که شد از دیدۀ او، نـورِ دلش زود نهان تا که بیتابیِ مادر، شد از این هجر زیاد بر سرِ دستِ ملائک، به حرم شد خندان آه از طـفـلِ ربــاب و گــلـوی پــارۀ او سِپَـهی خـندهکنان و حـرمی گـریهکـنان
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
نــوری ز مــشـرق اَبَـدیَّـت بـلـنـد شــد طـوفـان بی امـان حـقـیـقـت بـلـنـد شـد کـعـبه جـوابگـوی عـلـیدوستها نبود ایـوانطـلای مـرقـدِ حـضـرت بلند شد حَـظّـی مـیان هـرولـههـامـان نـداشـتیم ذکـرِ عـلی ز گـوشـۀ هـیـئت بـلـند شد وقتیکه در به دست علی کَنده شد ز جا فـریـاد هرچه قـلعـه به حیرت بلند شد تا مرتضی گره به دو ابروی خود کشید در گـردنِ بـشر رگِ غـیـرت بلـند شد گـفـتی: امـیـدتـان؟! همه گـفتیم: فاطمه مـادر هـمـیـشه وقت شـفـاعت بلند شد این خاک، شیـعـهخانۀ ذُرّیّۀ عـلیاست ایـران هـمـیـشـه پـای ولایت بـلـند شد ما را گدای نیـمـۀشـعـبـان خویش کرد عطری که دور سفـرۀ غـیبت بلـند شد لـبتـشـنـگـان چـشـمـۀ جـانـیـم تـا ابـد مـا نــانخــورِ امــامِ زمـانـیــم تـا ابــد پلکی بزن، خزان «زمین» را بهار کن این سالخورده را به جـوانی دچار کن اسـفـنـدها به یُـمـن شـما عـیـد میشود کـهـنـهلـبـاس جـامـعه را نـونـوار کـن دلـدادههـات حـسـرت دلـبـر کـشـیدهاند خود را برای این همه عاشق، نگار کن دُکّـان دردِ دوری خـود را بـیـا، بـبـنـد غـم را ز شغـل دائـمیاش برکـنار کن هـوش از سر همه بِبـَرَد خـندههای تو روی نقـاط ضعـفِ دلِ شیـعـه کار کن گردنکشیِ یاغیِ عشقت حکایتی ست مـا را ذبـیـحهـای دمِ ذوالــفــقــار کـن موری به پیـشگاه سلیمان رسیده است ما را به روی فرش وصالت سوار کن کـعـبه به شوقِ تکـیۀ تو ایسـتاده است فـکـری به حـال خـانـۀ پـروردگار کن مستت به جز شراب نجف، مِی نمیخورد این بـاده را نـصـیب گدای خُـمـار کن صحرانشین! کجای جهان خیمهگاه توست؟ کُـنـجـی بـرای گـریـۀ ما اخـتـیـار کـن زهرم، بگو بدل به عسل میکـنی مرا آخـر میـان گـریه، بـغـل میکـنـی مرا فـقـرِ مـرا اگـرچه جـهـانی جواب کرد دستت گرفت کاسۀ من را، ثـواب کرد بخشندگیِ تو به حسنجان کشیده است این لُطف را عموی کریمِ تو باب کرد روشنتـرین توسل خـورشیدها، سلام! ذکرت دعای شبزده را مستجاب کرد نام تو رمز سـروری کـشور من است پـیـرِ خُـمـِـیـن بـا دم تـو انـقـلاب کـرد وقتی که گـفـت نوح قـبـیـلـه: خَـدَمـتُـهُ یعنی به روی نوکـری ما حـساب کرد مـا نـوکـریـم، نـوکـر جــدِّ غـریـب تـو ما را به این لقب خودِ زهرا خطاب کرد هیئت؛ کلاس درس ولایتشناسی است روضه، مرا به کار برایَت مُجاب کرد "یامهدی" است باطن هر "یاحسینِ" ما پس سینهزن مسیرِ درست، انتخاب کرد قـلبی که پای هجر نسـوزد، کـباب باد آن مجلسی که از تو نگـوید خراب باد دسـتم هـنوز طـرح کـبـوتـر نمیکـشید یعـنی دلـم به شـوق شـما پَـر نمیکشید قـصـدم خودِ تویی، بخـدا نان نخواستم بـوی غـذا مـرا دمِ این در نـمیکـشـیـد خــیـلـی بــرای آمـدنـت کــم گـذاشـتـم وَرنه، خجالت این همه، نوکر نمیکشید هرکس مُـفـیـد بـود بـرایت،"مُفـید" شد غیر از تو را به مُصحَف و منبر نمیکشید عُـمـر پـدر به دیـدن روی تـو قَـد نداد از شِـدَّتِ فـراق تو دیـگـر، نمیکـشـید غـرق گـنـاه بـودم اگـر فـاطـمـه نـبـود دست مـرا اگـر خودِ مـادر نمیکـشـید ما غیر کـربـلا که به جـایی نـمیرویم میل گـدا به اینور و آنوَر نمیکـشـید با چکمه روی سینۀ او مینشست شمر از کار خویش دست هم آخر نمیکشید بعد از حسین بود، سنان رفت در حرم ایکاش ختم روضه به معجر نمیکشید پـنجـاهسـال پـردهنـشـیـن پـیـرِ پـیر شد با شمر، عـمـهجان شـما هممـسـیر شد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
پلکی زدی و صبـح زمستان بهـار شد خورشید در حرارت چشمت غبار شد تـقـدیـر خـاک روشـنـی انـتـظــار شـد تـیـغ نـگـات خــاطـرۀ ذولـفـقــار شــد چـشـم تو بهـتـرین هـنـر آفـرینـشست نامـت هـمیـشه تـاج سر آفـریـنـشست عـصر سیاه رنج به پایان رسیده است بر دست باد زلف پریشان رسیده است جان جهان و حضرت جانان رسیده است دیگر چه غم که صاحب دوران رسیده است دنـیـا رسـیـده است به پایـان خط خون ای رسـتـگـاری دل تـنـهـای مـؤمـنون چشمت بهشت را به تماشا گذاشتهست آئـیـنـهای بـرابـر زهـرا گـذاشـتـهسـت نقـاش دهر نـقـش تو یکـتا گـذاشتهست با تو چه مـنّـتـی سر دنـیـا گـذاشتهست ای نـام دلـربـای تـو تـسـبـیـح فـاطـمـه ذکـر قـنـوت و جـان مـفـاتـیـح فـاطـمه ای انـتـظـار ســبــز تـمـام پـیـمـبــران تـنـهـا امــیــد و روزنــۀ آخـر الـزمـان باز است با تو پنجـرهای رو به آسمان جاءَ الحـقِ خـدا زَهـقَ البـاطـلی بخوان ای مـرهـم جـریـحـۀ اعـصـار بـردگی بشکـن خـلـیـل معـجـزه دیـوار بردگی کـوه گـنـاه در غـم عـشـقـت مـذاب شد سـقـف بـلـنـد دلـهـرههـایـم خـراب شـد خـال سـیــاه روی لـبـت آفــتــاب شــد یک قطره از وضوت چکید و شراب شد "ساقی به نور عشق برافروخت جام ما تو آمـدی و کـار جهـان شد به کام ما" مائیم تا همیشه ریزهخـور رحمت شما سلطان تویی و ما هـمگی رعـیت شما احـسـان؛ عـروج آدمـیان؛ عـادت شما حیف است جان ما نـشود قـسـمت شما قـلـبـم فـقـط بـه یــاد تـو آرام مـیشـود هر روز با خـیـال تو هـمگـام میشود بیاخـتـیـار قـلـب خـرابم دچـار توست شد از گـنه سـیاه؛ ولی بیقرار توست "با تو سفر نکرده ولی در کنار توست" عاشق که میشوم به خدا کار کار توست عاشق که میشوم نفـسم خـوب میزند نـبـضم فقـط به یاد تو مطلـوب میزند بر خاک تا که گوشۀ چشمی نشان دهی جان جـهـان بیحـرکت را تکـان دهی از کـعـبه با صلابت حـیـدر اذان دهی لـرزه به قـاب هـرزگی دشـمـنان دهی ما زنـدهایم صبـح ظـهـور تو را بگو؟ غـائب نـمیشویم حـضور تو را بگو؟ بـا نـدبـۀ فـراق نـفـس تــازه مـیشــود فـرزنـد مـهـزیــار پُـر آوازه مـیشـود قرآن به محض نور تو شیرازه میشود مـعـیار دین به مهـر تو اندازه میشود مـائـیم و رنـج بـرزخ این آخـر الزمان محتاج یک نگـاه تو الغـوث و الامـان بیتو شب جهـان به تـألـم گذشته است دریـای درد از سر مـردم گذشته است دور از نگـات دور تـفاهم گذشته است امـواج حـادثه ز تـلاطـم گـذشـته است ای عشق خستهجان همه منزلت کجاست؟ آقای مهربان من امشب دلت کجاست؟ دیگر بس است هرچه که بیتو به سر شدهست عمری که بیتو لحظه به لحظه هدر شدهست قلبی که در خیال سفر دربه در شدهست این زندگی برای همه دردسر شدهیست بیتو گـذشـته حـال و هـوای جـوانیام "شـرمـندۀ جـوانی از این زنـدگانیام" دیگـر هـوای عـشـق تـحـمـل نمیشود بـذر امـیـد هـیـچ کـسـی گـل نـمیشود چـشـمی دوبـاره خـیس توسل نمیشود دسـتـی بـرای آمـدنـت پـل نـمـیشــود یـعـقـوبوار نـیـست دلـی بـیقـرار تو یوسف چرا نـکـشـته مرا انـتـظار تو؟ ذکر قـیـام فـاطـمـه یا صاحـب الـزمان کار علیست زمزمه یا صاحب الزمان شعر امـیر عـلـقـمه یا صاحـب الزمان باشد امـیـد ما همه یا صاحـب الـزمان دریـاب ایـن زمـانـۀ از بـد گـذشـته را انـدوه بـی کـرانـۀ از حـد گـذشـتــه را مـادر کـنـار راه تـو را مـیزنـد صـدا تـنـهـا و بـیپـنـاه تو را مـیزنـد صـدا بـا بـازوی سـیـاه تـو را میزنـد صـدا خـون نـالههای چاه تو را میزند صدا جان حـسـین و لحـظۀ آخـر شـتاب کن جان گـلوی کـوچک اصغـر شتاب کن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مناجات با حضرت علی اکبر علیهالسلام
همانگونه که در سیما، پیمبر بودنش پیداست میان کارزار جنگ، حیدر بودنش پیداست کسی که خون مولا در رگش جاریست، معلوم است که در جولان شمشیرش، دلاور بودنش پیداست "علی ابن حسین ابن علی ابن ابیطالب" در این اصل و نسب، از عالمی سَر بودنش پیداست پدر دریای نور و مادرش دریای احساس است در این پیوند ارزشمند، گوهر بودنش پیداست پـدر مانند خورشید و عمو ماه بنیهاشم میان آسمان قـوم، اخـتر بودنش پیداست چنان با شور میگوید اذانش را که در معنا زمـانِ گـفـتنِ الله، اکبر بـودنش پیداست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت علی اکبر علیهالسلام
مــنــم آن خــاک آســتــان عـلـی نــوکــر کــل خـــانـــدان عــلـی ذرهایام در آســـمـــان عـــلـــی مـسـتـحـقـم بـه لـقـمـه نـان عـلی تـا عــلــی اکــبــر اسـت امّـیــدم ذرهای در پـــنــاه خــورشــیــدم پــرده از روی مـــاه تــا وا شـد روی مــاه نــبــی تــمــاشــا شـد مـرتـضـایـی دوبــاره پـیــدا شـد شـاه مــظـلـوم عـشـق، بـابـا شـد آسـمـان در تــدارک عـیـد اسـت ماه امشب کـنـار خـورشید است به عـلی رفـته دست و بـازویش بـه پـیـمــبـر کـشــیـده ابـرویـش شـب یـلـداست طـرز گـیـسویش عـطـر زهـرا وزیـده از رویـش او چو پـروانه و پدر شمع است هرچه حُسن است در علی جمع است میچکـد از لبـش شـراب بهشت محـو چـشـمـش ابو تراب بهشت خـنـدههـایش شـمـیـم ناب بهشت عـکـس او آبـروی قاب بـهـشت جـان تـازه دمـیـده شد به حـسین گـل لـبـخـنـد دیـده شد به حـسین مثل حـیـدر صـلابـتـش زیباست به ابالـفـضـل قـامـتـش زیـباست حسن است و ملاحـتش زیباست طلـعـت مـاه صـورتش زیباست آمــده تــا مــســیــر گــم نــشـود تـا قـیــامـت غــدیــر گـم نـشـود او علی اکبر است و جان حسین بـر ســر مــأذنــه اذان حــسـیـن آسـمـانـی به کـهـکــشان حـسـین حــیـدر جـانِ خــانـدان حــسـیـن بــه اذانــش اذان بــهـــا گــیــرد درد از مـحـضـرش دوا گــیـرد سـکــنــاتـش پــیــمــبـری بـاشـد وجـنـاتـش چـه مـحـشـری بـاشد حـسـنی هـسـت و حـیدری باشد یـا ابـالـفـضـل دیــگــری بــاشـد تا ابد نـام مـطـلـقـش جـاریست "اَوَلَسنا علی الحقش" جاریست عــلــیِ اکــبــر سـت ای دنـــیــا مـثــل بــاران سـخــاوتـش دریـا در کــرم مــثــل مــجــتــبـی آقـا خُـلق و خـویش فقـط خودِ طـاها هـم عـلـی اکـبـرسـت در قـامـت هـم ابـالـفـضلی است در سیرت ذوالـفـقـاریست وقـت جـنگـیدن کی شود خـسـته از عـلی گـفـتن مـیســرایـد مــدیـح او دشــمــن او امـامش حـسـین بود و حـسن میزنـد سر ز دشـمن خونخـوار چــون جــوانـی حــیــدر کــرار میدرخـشد به جنگ چون حیدر میزنـد بـر یـهـود کـوفـه شــرر بـرگریـزان کـنـد ز دشـمن سر بـر لـب لـشـکـر است این مَـفـر سرعت ضربههاش بس غوغاست پـرچـم مـرتـضی عـلـی بالاست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت علی اکبر علیهالسلام
شاه امـروز آفـریـده شـاهـکـار دیگری احتیاجی نیست بعد از این به یار دیگری لـشکـر ارباب میگـیرد وقـار دیگـری مرتضی باید بسازد ذوالـفـقـار دیگری بیـشتر امشب شب خـوشحالی سقا شده چون که حالا یک نفر مثل خودش پیدا شده او برای زینب کبری رکاب آورده است عمه زینب هم برای او نقاب آورده است هدیهای را هم برایش بوتراب آورده است مرکبی در شأن پیغمبر عقاب آورده است نیست جایی خوش قدو بالاتر از این آینه مادرش هم تکـیـه زد بـر جایگـاه آمـنه پهن کرد از دست خود بر خواهرش سجادهای بعد پیغمبر به او دل داده هر دل دادهای ای فـقـیران سفره دارد، سفـرۀ آمادهای اوست آقـا زادهام آنهم چه آقـا زادهای در مقام او جهـانی بانگِ یا هو میزند وقت مدحش ناصرالدین شاه زانو میزند وقت معراجش رسول و وقت خیبر مرتضی بین خانه چون پیمبر؛ بین لشکر مرتضی سر، رسولالله هست و هست پیکر مرتضی نیمی از پیکر نبی و نیم دیگر مرتضی دستهایش چون که بر هم سخت محکم میشود باز هم عید غـدیـر خـم مجـسم میشود مثـل مـادر آسـمـانها را تمـاشا میکند آسمان در گیسویش خورشید پیدا میکند کیـست این آقا که ما را نـیز آقا میکند خواهر کوچکترش هم کار زهرا میکند صاحب بالاترین عنوان و منصب میشود شـانۀ او تکـیهگـاه عـمه زینب میشود کعبه از ششگـوشۀ ارباب کم میآورد نــام او افــلاک را زیـر قــدم مـیآورد صحبت از ششگوشه شد؛ حرفی که غم میآورد بـاز هم دارد مرا سـمت حـرم میآورد هرچه بـادابـاد من این روزها لیلاییام هرکه جایی را پسندد من که پائین پاییام مرهمی بعد از تو بر داغ پدر پیدا نشد خواست برخیزد حسین بن علی از جا نشد خواست جسمت را بگیرد در بغل اما نشد آخرش هم پیکر تو در عـبایش جا نشد داد زد بـابـای پیـرت، آه زینب، اکـبرم ای جـوانـان بـنیهـاشم بیائـید از حـرم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت علی اکبر علیهالسلام
خـورشـیدی و مـیان قـمـرها نشاندنت مهـتـابی و به چـشم سحـرها نشاندنت نـام تـو مـیبـرم جـگـرم داغ میشـود تو آتـشی به روی جـگـرها نـشانـدنت جانِ حسین جانِ عـلی جانِ مـصطـفی تو جانی و به قـلـبِ پـدرهـا نـشانـدنت حک کردهاند نام تو را فـاتـحـانِ رزم حکـاکها به تـیـغ و سپـرها نشانـدنت هرجا که رد شدی همهاش سجدهگاه شد هر جا که آمـدی روی سرها نشاندنت ای چـشم روشـنیِ عـلی چـشمِ فـاطـمه تو نـوری و مـیـان نـظـرها نـشانـدنت گـفـتند یا علی و خدا جان درست کرد اصلا نجف برای تو ایوان درست کرد ای از هـمـه به مـعـنیِ اکـبـر شبـیهتر از هـرچه گـفـتـهام به پیـمـبر شبـیهتر ای شیوۀ کـریمی تو مجـتـبی سـرشت ای برکتت به حضرت کـوثـر شبیهتر الله اکـبــر از رجــزِ مــرتــضـایـیات ای ضربهات به ضربۀ حـیدر شبیهتر شمشیر کش به هیبت مولا که میشوی از هـرکـسـی به دیـدۀ قـنـبـر شـبـیهتر بـا دسـتـمـال زردِ نــبــردِ عــلـی بـیــا ای جنگِ تو به صحنۀ محشر شبیهتر طوری به روی دست تکاندی سپاه را بـاشـد به کـنـدن درِ خـیـبـر شـبـیـهتـر انگار کعـبه خورده تَـرَک حـیدر آمده یعـنی عـلـی به شکـل عـلی اکبر آمده جـانم به دسـتهـای گـدایـان گـرفـتنت با زُلفِ خویش جمع پریشان گرفـتنت قبل از مـدیـنه خـانۀ تو دیـده میشـود ای جانِ من به شـیوۀ مهـمان گرفتنت وقت اذان ملاحظه کن که بعـید نیست از هر صفی علی دو سه قربان گرفتنت وقـت اذان مـقـابـل بـابـا خـدات گفت: قربـان از حـسین چـنین جان گرفـتنت برگشتهای به خیمه ببوسی لبِ حـسین قربانِ بوسه از لب سـوزان گـرفـتـنت این بیت را برای عـمـویت نـوشـتـهام جـانـم فـدای مَشک به دنـدان گرفـتنت لیلا که مُرد با لب پُر خون صدا زدی آمد دلت که پیـش پدر دست و پا زدی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت علی اکبر علیهالسلام
امشب دل نسل جوان دارد سرور دیگری امشب خدا در هر سری افکنده شور دیگری امشب به جان اهل دل تابیده نور دیگری دل پیش دلبر یافته فیض حضور دیگری ماه محـمـد طلـعـتی از بـرج زهـرا آمده یا بار دیگر در حجاز احمد به دنیا آمده لیلا در آغوش سحر شمس الضحی آوردهای قرآن گرفتی در بغل یا مصطفی آوردهای زادی علی دیگری یا مرتضی آوردهای حسن خداوند است این یا مجتبی آوردهای بالله عجب شوری تو در نسل بتول انداختی الحـق که آل الله را یاد رسـول انداخـتی تکرار کن و الشمس را عکس جمالش را ببین بگشای قرآن را سپس خلق و خصالش را ببین با بال جان پرواز کن اوج کمالش را ببین در بین آل فاطمه قدر و جلالش را ببین آری تـو ثـارالله را مـرآت داور زادهای گوئی که همچون آمنه امشب پیمبر زادهای در بوستان فاطمه سرو روان است این پسر جان رسولالله را آرام جان است این پسر هم یک جهان جان است و هم جان جهان است این پسر در بیشۀ قرآن و دین شیر ژیان است این پسر هم اشرف الخلق است این هم اشجع الناس است این هم در ره عشق و وفا همگام عباس است این این است کاندر کودکی روح عبادت یافته پا در جهان نگـذاشته راه سعـادت یافـته نا کرده تر از شیر لب رمز شهادت یافته رشد و نمـو نایـافـته درس رشادت یافته نسل جوان را این پسر در هر زمان رهبر بود چشم و چراغ فاطمه نامش علی اکبر بود در مـاه شعـبان کامـده آئـیـنه دل منجـلی بر زاده خیرالبشر زاده دو مادر دو علی آن شمع بزم عارفان این شیر میدان یلی آن در ولا حق را ولی این بر بلا گفته بلی آن ماه تابانی بود، در دست لیلای عرب این مهر رخشانی بود زآن مام ایرانینسب یاد آرد از حُسن نبی عشق رخ دلجوی او تفسیر آیات نبی در خال و خط روی او نور نبوت جلوهگر در خُلق و روی و خوی او بس دل که گم گردیده در پیچ و خم گیسوی او آری مه لیلاست این کز پرده بیرون آمده وز شوق دیدارش جهان یکباره مجنون آمده ماهیکه میبخشد بجان فیض لقاء الله را ماهیکه برق خندهاش سوزانده مهر و ماه را ماهیکه مجنون ساخته یادش دل آگاه را ماهیکه بر نسل جوان روشنگر آمد راه را ماهیکه خط سبز آن از وهمها بالا شده ماهیکه در معراج خون، مهر سپهر لا شده تا پیکر صد چاک او گردید در خون غوطهور آمد کنار کـشـتـهاش ریحـانۀ خیـرالبـشر بگرفته همچون جان خود، آن جسم خونین را ببر آنسان که گویی داد جان آنجا پدر هم با پسر بر بند لب خاموش شو "میثم" ز شرح ماتمش ترسم که بگذارد جهان جان بر سر دار غمش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت علی اکبر علیهالسلام
بدون عشق تمام وجـودم افـسرده است بدون عشق دلم مثل پیکری مُرده است چه میشود که کریمان به داد من برسند؟ چرا که باغ دلم از گـناه پژمـرده است منم جوانم و بد جـور بر زمین خوردم سرم به سنگ، سرِ خوابِ غفلتم خورده است نـمـیشـود بـشـود عــبـد خـانـۀ اربـاب به شاهزاده دلش را کسی که نسپرده است من آمـدم که غـلامـش شـوم ولی دیـدم کریم بود و مرا تا خود خدا برده است خوشم نـشـسته به عرش دلم علی اکبر نشان عاشـقی یـار بر دلم خورده است نـشـسـتـهام که بـرای رضـایـت حـیـدر بـخـوانـم از نـوۀ فـاطـمـه، عـلی اکـبـر اجازه هست که میـخـانه را بهـم بزنم؟ دم از رسـیـدن مـولـود مـحـتـرم بزنم؟ اجـازه هـست بـیـافـتم به آستـانه و بعـد بـه زیـر قـبـه و پـائـیـن پـا قـدم بـزنـم؟ هـمیـشـه کـار من افـتـاده با عـلی اکبر چگونه حرف از این شاهزاده کم بزنم بـدون دوست، مُـخـیـر به آب لب نزنم کـنـار دوست ولی باده پـشت هم بـزنم غلام هستم و پس حق بده که در گوشم نـشـان حـلـقـۀ اربـاب ذوالـکـرم بـزنـم کسی که بوسه زده روز و شب به دست حسین به زیر پاش فـقـط بـوسه میبـرم بـزنم خصال و وصفِ کمالش محمدی است، علی جمال و نور هلالش محمدی است، علی اذان بـگـو که مـسیـحا شوی علی اکبر مـسـیـح عـالـم بـالا شـوی عـلـی اکـبـر رجز بخـوان وسـط کـارزار تا این که دلـیـل بـهـجـت لـیـلا شـوی عـلی اکـبر دعـای اُمِّ بـنـیـن بـوده که مـیـان نـبـرد قـرین حـضـرت سـقـا شوی علی اکبر رقـابـتی است که قبل از عـمو بیایی و رکـاب زینب کـبـری شـوی عـلی اکبر بمـان کـنـار پـدر تا که نیـرویش باشی عـصـای پـیـری بـابـا شوی عـلی اکبر از این نسـیمِ گل یاس پهلـویت پیداست شـبیه حـضرت زهـرا شوی علی اکبر خودت کمک بده هر طور میشود به حسین درون سطـح عـبا جـا شوی علی اکـبر هـنـوز جـای لـبت بـر لـب پـدر مـانـده ببین کنار تنت "...بَعْدَکَ الْعَفٰا" خوانده
: امتیاز
|